اواخر تابستان آن سال زمان بستن لیست بازیکنان برای مسابقات لیک بود. سر مربی با چهره ای مصمم و مغرور پوشه اش را باز میکرد و به تمرین بازکنان نگاه میکرد. مردم نیواورلئان هم که در آن ساعتها بیکار بودند به تماشای تمرین میرفتند و با هم میگفتند که سیمون واقعا یک بازیکن استثنایی است.
یک شب زنگ خانه شان به صدا درامد. سیمون جلوی در رفت و با دیدن دو نفر از هم بازیهایش لبخندی زد و آنها را دعوت کرد تا با هم چای بنوشند. آنها گفتند برای رساندن پیام سرمربی آمده اند و باید همراه آنها به کافه ای بروند که سر مربی در آنجا منتظرشان است.
لبخندش را جمع کرد و کفشهایش را پوشید و راه افتادند.
سرمربی گفت: نتوانستم خودم را قانع کنم که از حضورت در تیم اصلی استفاده کنم اما به عنوان یار ذخیره حتما در تیم خواهی بود. خوشحال باش سیمون.
سیمون لبخندی زد، خداحافظی کرد و به خانه برگشت.
hot page...ما را در سایت hot page دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 3