مدارا (داستانک)

خرید بک لینک
تمام نیواورلئان میدانستند که هیچ بازیکنی در حد و قواره های او نیست. اما همه هم خوب میدانستند که خانوادۀ او آن قدر فقیر هستند که حتی نمیتواند کفشهای مناسبی برای تمرین و بازی او تهیه کنند و میدانستند که این یعنی چه. خودش چندان درگیر مسائلی که در حیطۀ تواناییهایش نبودند نمیشد اما حتما به داشتن کفش مناسب فکر میکرد. چند سال بود که با کفشهای کهنه ای که از یک بازیکن ناامید کنار کشیده به قیمتی خیلی ارزان خریده بود وبلاگ مدارا کلمه میکرد.

اواخر تابستان آن سال زمان بستن لیست بازیکنان برای مسابقات لیک بود. سر مربی با چهره ای مصمم و مغرور پوشه اش را باز میکرد و به تمرین بازکنان نگاه میکرد. مردم نیواورلئان هم که در آن ساعتها بیکار بودند به تماشای تمرین میرفتند و با هم میگفتند که سیمون واقعا یک بازیکن استثنایی است.

یک شب زنگ خانه شان به صدا درامد. سیمون جلوی در رفت و با دیدن دو نفر از هم بازیهایش لبخندی زد و آنها را دعوت کرد تا با هم چای بنوشند. آنها گفتند برای رساندن پیام سرمربی آمده اند و باید همراه آنها به کافه ای بروند که سر مربی در آنجا منتظرشان است.

لبخندش را جمع کرد و کفشهایش را پوشید و راه افتادند.

سرمربی گفت: نتوانستم خودم را قانع کنم که از حضورت در تیم اصلی استفاده کنم اما به عنوان یار ذخیره حتما در تیم خواهی بود. خوشحال باش سیمون.

سیمون لبخندی زد، خداحافظی کرد و به خانه برگشت.

hot page...

ما را در سایت hot page دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 3 تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:36

صفحه بندی